زندگی مسخره ای پیدا کردم شایدم ناشکرم بهش میگم مسخره .
محمد منو با خواهرش دوست کرده
الان دارم از پیش اون میام انقدر طفره زد تا باهم دوست بشیم به من میگه من درقبال تو مسوولم تا تو ازدواج نکنی خیالم راحت نمیشه. اوایل گوشیمو یواشکی چک میکرد وقتی مطمئن شد با کسی سمنی ندارم آی سوخت ..بهم میگفت من همیشه فک میکردم تو با چند نفردوستی بهش گفتم آخه چرا چنین فکراحمقانه ای کردی
گفت :آخه رفتارت باهمه صمیمیه اینم از عقب افتادگی ذهن مردای ماست که نمتونن قبول کنن یه زن یه انسان بعد زن ...بعدش ماجراها داشتیم راستش دروغ نگم حالم یک کم بهتر شد بعد ازاینکه مامانش محکم بغلم کرد و گفت عروسم نشدی که بدبختم کردی .. ماجراش طولانیه نمیدونم محمد چی گفته بود ولی اونروز این جمله مامانش آرومم کرد حالا هم که خیلی عصبانی میشم به یادش می افتم آروم میشم .خواهرشم ماهه ماهههههههه دوسش دارم
باهاش کلی کیف کردم خوب همینه وقتی یکیو دوست داشته باشی جون و دلت برای همه اونایی که دوستشون داره میره .. لابد فک میکنید مگه هنوزدوستش دارم .. میگم آره دوستش دارم تا ابد...
من ازاون آدمایی نیستم که با یه حرف عاشق میشن بعدم با یه حرف میزنن زیر همه چی .. درسته دوست داشتن محمد چی میتونه داشته باشه .. این حقیقته که ما هیچ وقت به وصال هم نمیرسیم ولی نمیتونم دروغ بگم که دوستش ندارم و خوشبختیشو نمیخوام ...
رفتم کلاس رقص اسم نوشتم وایی بیان ببینید چه رقصی میکنم مو.. هیچ کی مث مو نمیتونه برقصه...
همیشه عاشق رقص بودم جدا فک نمیکردم یه روز به این راحتی به آرزوم برسه حالا ایرانیشم میخوام عربی ترکی لزگیی..یاد بگیرم
یه عالمه هم کتاب گرفتم باید برای کنکور بخونم راستی بهتون نگفتم کارنامم اومد با نفرآخر فقط 5 نفر فاصله داشتم وقتی کارنامه رسید دستم رتبمو دیدم نشستم کف شعبه .. ولی بعد فک کردم حتما قسمت این بوده امسال عوضش با روحیه بهتر و مطمئن تر میخونم .. خیلی کار دارم خیلی
پی نوشت : خداجونی همیشه میپرستمت پرستیدن فقط شایسته تو و بس خیلی میخوامت میشنوی خیلیییییییییییی
با کمال خنده و خوشحالی عرض میکنیم "امتحان رد شدیم " و تاثیر این خوچحالی آنقدر زیاد بوده و هست که بعد از ۹ روز هنوز موقع بیرون رفتن به در و دیوار خورده و در جواب هر سوال فقط مینالیم " جانم
چیز۰۰۰ شدم مخلوط کن . جون شوما خیلی هم بد نیست . ۵ دقیقه خوشم ۱۰ دقیقه تو کمام
اطرافیان متفق القولن " املاشم غلط بود گیر ندین " که ضربه مغزی شدم . مامانم هم به فکر دکتر مغز واعصاب افتاده .. و من همچنان هر ثانیه دستم زیر چونه و در عالم رویا دانشگاه رو با اون درختهای سرسبزش ... ![]()
نامردا چرا منو قبول نکردین .. نامردا ..
اگه فک میکنید کم میارم عمرا انتقاممو سال دیگه میگیرم .. حالا بذارین وقتی نفر اول شدم نیومدم تو اون دانشگاهه درپیتتون ثبت نام کنم خودتون التماسم میکنید .. بذارییین ..
هاه ه ه ه ه ه
عیدتونم مبارک من که بدترین ماه رمضون عمرم بود امیدوارم برای شما خوب بوده باشه .![]()
چقدر خسته ام انگار نفسهام سنگینی میکنه انگار با هر نفس جونم از بدنم میره . خدایا مگه میشه منو نبینی یعنی این حس حقمه ، چه کردم که تاوان این طور باید پس بدم من دل کدوم عاشقی رو شکوندم که ... نمیدونم نمیفهمم نمیخوام بفهمم نمیخوام ببینیم . نمیخوام باشم
منو برگردون
پی نوشت : میام براتون کلی تعریفی دارم اوه تا دلتون بخواد . امتحان خوب شد خیلی بهتر از اونی که فک میکردم . براتون تعریف میکنم فعلا
عقب به روزای قبل تورو همون طوری ببینم مردمت رو با غیرت کوچه ها تو پر از بوی خاک نم خورده بارون هواتو پر از حس خوشبختی دلم می خواد بازم برگردم به عقب و.. تا یه بیت شعرش که میگفت : دلم میخواد بازم انقدر شرف داشته باشم بین زن هرزه با زن پاکدامنت فرق بذارم نه اینکه انقدر وقیح باشم همه رو هرزه ببینم .. آخ حرف دل من ... همونی که هرروز میگم بابا بین من با یه دختره هرزه فرق بذارین .. اون لحظه کاش بیتشو نوشته بودم ولی حرفش آرومم کرد یارو خیلی هم بد نبود من دوباره زود قضاوت کرده بودم داشتیم پیاده میشدیم اگه ازنگاهه بد همه مسافرا فاکتوربگیریم
گفت : چشمای نافذی داره آدمو به سرشوق میاره . گفتم : شما لطف دارین . گفت : هدف فقط این بود که وقت کوتاه بشه ولی دیدی اشتباه نکردم تو باعث افتخاری واقعا جای افتخارداری خوش به حال پدرت . و رفت و من از بغض سنگین دق کرده که کاش پدرم بود و افتخار بهم میکردوکاش عشقم منو هرزه نمیدید کاش .....
پی نوشت : نمیدونم چی شد نمی دونم دعای کی بود ولی الان حالم خیلی خوبه خیلی خوششحاللللم خیلیییی عالیه عالیه انگاری از خوشی روی هوام راستش بین خودمون باشه حس آدمایی رو دارم که از یه امتحان سخت موفق بیرون اومدن نمرشون ۲۰ شده و بیصبرانه منتظرجایزشونن .![]()
سین: شادی ...
صداش آرومه مجبوری خم شی نزدیکتر تا بشنوی چی میخواد بگه .
سین: اینو نشونت میدم ولی فقط بین خودمو خواهرکوچولوم بمونه .
برات جالب میشه البته همون دم اضطراب توی چشمات میدوه . میدونی سین چقدر دستتو زود میخونه پس سعی میکنی سریع خودتو جمع و جورکنی تا نفهمه . به کپی شناسنامه ای که دستش گرفته نگاه میکنی . مال یه زن با چهره معمولی که احتمالا باید از یه خانواده معمولی باشه چشماش رنگیه و قشنگ چیز جالبه توجه دیگه ای نداره .
سین : این زیده حمید ر 00
چشمات گرد میشه یه آن میخکوب میشی . بی اختیار میگی : این .. حمید ر00
سین: آره دیروز اومد گفت براش حساب باز کنیم
بعدم خیره میشه به عکس العمل تو . غیظ همه جات پیچیده با عصبانیت میگی : باریک الله به حمید ر.. همزمانم توی دلت به سین فحش میدی تو که میدونی من از این چیزا بدم میاد مریضی اینا رو به من میگی . بعدم زودی برمیگردی سرجات .
دیگه حواست نیست حمید ر.. یکی از مشتریهای پولداره میشه گفت آدم موقریه ازاونها که فقط یه کروات کم داره همیشه سنگینه حرکاتش جوریه که آدم بی اختیار مجبور میشه بهش احترام میذاره . سین همیشه میگه حمید تنها پولداریه که خدا شعورشم بهش داده چهره اون میاد جلوت یاد این می افتی که دخترش همین عید بچه دارشد و چقدر همه به این که بهش بگیم پدربزرگ میخندیدیم چون همه چی بهش می اومد جز این که نوه داشته باشه .یاد این می افتی که پسرش همین شش ماهه پیش ازدواج کرد حالا .. رفته سراغه زن دوم ... عجب وقاحتی .. داری فک میکنی که میبینی سین اومده کنارت . آروم نزدیکت میشه وای بازم دستتو خوند ه میگه :میبینی شادی مردم چقدر وقیح شدن والله قدیمم همه ازاین کارا می کردن ولی وقتی کسی میفهمید شرمشون میشد از خجالت سرشونو بالا نمیگرفتن حالا یکی مث این اومده با افتخار میگه براش خونه هم خریده سهرابیه .
بعد زل میزنه توی چشای تو می پرسه : به نظرت مردم چرا انقدر بی حیا شدن .چی شده که این چیزا مایه افتخارشونه چرا دیگه برای هیچ چیزی ارزش نمیذارن .
توی بهش خیره نگاه میکنی و آه می کشی.
سین : شادی ناراحت شدی گفتم ؟
جواب نمیدی . سین بادستش سرتو نوازش میکنه میگه : ول کن خواهرکوچولو دیگه بهش فک نکن و میره .
تو میمونی و فکراینکه چرا ؟ کاش حداقل مسلمون نبودی کاش ..
پی نوشت : سین همون مردیه که یکبار بهتون گقتم جوونمرده میگه نمیتونه با یه نفر بمونه همونی که گفتم این از همه بهتره همون که امیر گفت پس خداروشکر لااقل به یه نفرمیگی مردخوب . جندوفتیه عاشقم شده منم قاطیه بقیه اونها کرده اسمم گذاشته خواهرکوچولو میبینید دیگه هیچ کس نموند که برام خوب باشه هیچ کس ...
الان تنها حسنی که وبلاگم داره اینه که هرموقع بازش می کنم صدای سعید مدرس میپیچه :" زندگی ادامه داره حتی اگه تونباشی " . بعد پیچیدن یه حس خوب که بیخیال بابا ببین همه د ارن زندگیشونو میکنن اونوقت تو چسبیدی به یه حس بدو خودتو داری داغون میکنی گاهی هم لحظات خوشه این یا اونو . امروز چه حالی داشت خوابیدم تا 10 صب تازشم بعد از ناهاز خوابیدم تا 6 بعدازظهر . مامان البته کلی غرغر کرد کلی هم .. همه چی خوب بود تا اینکه الان شنیدم دل آرا را اعدام کردن باز به هم ریختم . جدا اعدامش کردن!!!! وای حتی فکرشم نفسمو بند میاره .. داشت تصاویر قبل رو نشون میداد صورت خیس از اشک پدرش که میگفت : دخترمو خودم بدبخت کردم به زور وادارش کردم بره اعتراف کنه خودم لوش دادم .. این کارش منو یاد یه ماجرای تلخ انداخت یه دوست داشتم که پسرخالش همین جوری شد . ماه رمضون 5 سال پیش 00 پسرخالش دانشجوی شهرستان بود یه روز توی خیابون سر یه دختر با یه عده دعواش میشه گویا اونا به دخره متلک گفته بودن گیر داده بودن اینم میره مثلا غیرت بازی00 خلاصه درگیر میشن دعوا بالا میگیره کار به چاقو میکشه هم این چاقو درمیاره هم طرفش 00 توی درگیری طرف بدجور چاقو میخوره همه فرار میکنن پسرخاله هم یارو رو میندازه روی کولش میرسونه بیمارستان . اعظم میگفت توی همون بیمارستان بهش میگن طرف میمیره تو برو واینستا . پسرخالشم همون شبونه خودشو میرسونه خونه اعظم اینا. میگفت همه هیکلش خون خالی بود . خلاصه بابای اعظم به پدر مادر پسره خبر میدن بعد از دو روز وادارش میکنن به زور خودشو لو بده . توی زندان که بود اونی که چاقو خورده بود میمیره دوسال ماجراش طول کشید یه جوری شده بود که دیگه خانواده پسرخالش دعا میکدن زودتر پسررو اعدام کنن راحت بشه بس که بچه توی زندان زجر کشید . اینکه هرروز چشم انتظار مرگ باشی خیلی وحشتناکه . انقدر این خانوادش بی عرضه بودن نتونستن کاری براش بکنن البته من میدونستم فقیرن والا پول داشته باشی همه کار میشه کرد . تموم اونایی که توی ماجرای دعوا بودن علیهش شهادت دادن دادگاهم حکم اعدام داد آخه گند بزنن به این قانونشون این کجاش انسانیه . دعوا بوده اون چاقو کشیده اینم کشیده ممکن بود این بمیره مگه نه ؟ پسرخاله اعظم فقط 21 سالش بود به نظرتون 21 سالگی سن کافیه که انتظار داشته باشی طرف همه کاراش عاقلانه باشه و حماقت نکنه .. خلاصه طفلکو اعدام کردن کاش ماجرا به اینجا ختم میشد توی مراسم تدفینش موقع برگشتن بابای اعظم انقدر داغون بوده که مقصر اون بوده بزو بچه رو وادارکرده بره اعتراف کنه که تصادف میکنه و جادرجا میمیره من توی مراسم باباش شرکت کردم اگه بدونید عکس پسرخالشو کنار باباش گذاشته بودن وقتی صورت معصومشو دیدم خشکم زد الانم خداشاهده مینویسم بغضم میگیره . چه پدرو مادری چه خانواده ای آدم میموند بدبختها انقدر آدمای آبروداری بودن این وسط اعظم اینا هم بیچاره شدن بیسرپرست شدن فقط به خاطره انتقام گیری بیدلیل یه خانواده دیگه من که انقدر نفرینشون کردم خانواده اون پسره رو، گفتم زنگ بزنید به مادرش بیاد ببینه دوتا خانوداه رو بدبخت کرده بیشتر ذوق کنه زنگ بزنید بیاد ببینه یتیم کرده بقیه رو عروسی پسرشو بگیره خداوکیلی اون روز دیوونه شده بودم انقدر گریه کردم که همه از اعظم میپرسیدن این کیه همرات فامیل نزدیکه !!! هی اعظم بیچاره همه زندگیش سر اون ماجرا خراب شد داشت برای فوق میخوند فوقالعاده هم آماده بود ولی یه هفته قبل امتحانش اینجور شود دیگه امتحان نداد مصاحبه شرکت نفت هم داشت که سرهمون ماجرا انقدر بد جواب داد که ردش کردن افسرگی شدید گرفت توی خونه نشست جوری که دیگه با همه ما قطع رابطه کرد من خیلی دوست داشتم بازم کنارش بمونم ولی نمیذاشت انگاری خشمشو سر سرنوشت سر ما خالی کرد آخه اعظم شاگرد اول دانشگاهمون بود معدل لیسانسش نزدیک 19 بود ولی همه مارفتیم سر کار اون همچنان بیکار مونده بود ...حالا این دل آرا اعدامش چه نفعی داشت متاسفم از اینه همه بی عدالیتی و حماقت آدمای این دنیا متاسفم و جز حرص خوردن کاری ازم برنمیاد بعد شماها بیان مسخره کنید چرا میخوای ازدنیا پیاده شی مگه اینجا چشه بذار بقیه پیاده شن هه مسخره است همه چی اینجا مسخره است همه چیش ...
خیلی فک کردم شاید دفعه 1000000000باشه میخوام بنویسم از این چیزی که زجرم میده ولی گفتنش فایده نداره هیچ مشکلی رو حل نمیکنه .دیگه طاقته شنیدن اینکه احمقم بچه ام صادقم احساساتی ام این رسم روزگار همه اینجورین چرا تو نباشی اشتباه میکنی فکرت غلطه ..... رو ندارم یه موقع هایی چرا انگاری همه دنیا با تو مخالف میشن چرا یه جورایی تو و فکرت میشه غلط تنها غلط در دنیا . موندم فقط دودستی دستمو محکم مشت کردم و خدارو توش نگه داشتم برام دعا کنید تا مشتم وا نشه به خودشم گفتم هر لحظه التماسش میکنم تنهام نذاره خوب نذاشته کنارمه من اینو حس میکنم انقدر ذهنم مشغوله که دیشب خواب دیدم شیطان با قهقهه داره بهم میگه بالاخره تو هم رام میشی من فقط فحشش میدادم با خشم سرش داد میزدم یه اعتراف من ازش خیلی میترسم خیلی زیاد گاهی وقتها فک میکنم شاید کم بیارم و اگه کم بیارمو خدا تنهام بذاره این بزرگترین کابوسمه انقدر که دوست دارم زودتر بمیرمو همه چی تموم بشه بره پی کارش میترسم آخرسر...
شماها هیچی نمیدونید نمیتونم بگم فقط انگاری یه دیوارسیمی دورم کشیدن مدام دارن تنگ ترش میکنن تا کی بالاخره نفسمون بند بیاد خدا میدونه . من عاشقشم هیچ وقت دوست نداشتم توی وب ازاین حس بگم ولی نمیتونم مگه آدم میتونه عشقشو پنهون کنه راستش دوستش دارم و دلم میخواد این جمله رو هزاربار بگم اگه میشد دلم میخواست بغلش کنم ببوسمش و از کنارش جم نخورم انقدر نگاش کنم که از دستم کلافه بشه بگه برو بچه چیه همش آویزونه منی . راستش مشکل وقتیه که میبینی دیگران از این حس بدشون میاد و میخوان به هرقیمتی ازت بگیرنش به هر ترفند.. و این آدما یکی یکی دارن توی زندگیم پیدا میشن بسه دیگه خوشم نمیاد بیشتر حرفهای این گوشه دلم رو بقیه بشنون چون فقط و فقط مال خود خداییه
اینارم گفتم فک نکنید خشکه مقدسم یا جانمازم همش درحال آب کشیدنه نه من به" خدا " اینجوری فک نمیکنم و معتقدم آدمایی که دوستش دارن لزوما همشون نباید یه شکل داشته باشن این شکلی که به زور میخوان بهمون تحمیل کنن بعدم با وقاحت اسمشو گذاشتن حزب الله . میدونید یاد چی افتادم بابک از10 سالگی شروع کرد به نماز خوندن اون موقع مث اینکه به زور توی مدرسه وادارشون میکردن به نمازخوندن اول انقلاب بود مثلا 10 سال گذشته بود خوب براش سخت بود این آقا داداشه ما هم که تنبل تا دلتون بخواد (الانم نصفه کاراشو پدرزنش میکنه بس که تنبله خداشانس بده والله ) خلاصه زورش میومد نماز بخونه به من و علی (داداش کوچیکم) زورمی گفت که وقتی من دارم نماز میخونم شماهم باید بیاین کنار من وایستین به نمازخوندن اگه هم نمیرفتیم کتکمون میزد نه از اون کتکها ولی به زور میکشوندمون به نماز خوندن . ای خدا حالا من 5 سالم بود علی 3 سالش . فچ کنید بدون وضو با اشک کنارش وایمیستادیم هرکاری اون میکرد ماهم میکردیم حالا مگه تموم میشد انگاری یه قرن طول میکشید این نمازخوندنش
منم که نمیفهمیدم این چی میگه فقط میدیدم فارسی حرف نمیزنه پیشه خودم گفتم پس خارجی حرف میزنه اداشو درمیآوردم شروع میکردم حرفها رو بلغورکردن پیشه خودمم فک میکردم دارم انگیلیسی حرف میزنم
علی بیچاره هم که نگو وسطش میرفت اسباب بازیشو می آورد موقع سجده هم نمیتونست رو شکم میخوابید
خلاصه ماجرایی داشتیم یه بار بعد نماز مامان ازم پرسید آخه بچه جون تو چی میخونی پشت سر هم لبات تکون میخوره منم بادی به غبغب انداختم گفتم انگیلیسی حرف میزنم
مامان چشاش 8 تا شد گفت : مگه بلدی ؟ گفتم : اوه یاد گرفتم . دیگه همه میخه من شدن گفت : یکم حرف بزن ببینم . منم شروع کردم ادای حرف زدنشو درآوردن . اینا غش رقتن از خنده تا دوسال انگلیسی حرف زدنه ما سوژه بود.![]()
شاید بیتاثیرنیود آره فک میکنم خانواده توی اعتقادات مذهبی خیلی خیلی موثرن حتی شده با کتک . معاونمون میدونه من خیلی به خدا اعتقاد دارم یه روز ازم پرسید : شادی تو که خدارودوست داری بگو ببینم چرا هرچی که آدم دوست داره رو براش قدغن کرده و ضرر داره ؟ مث غذاهای خوشمزه که همشون چربی میارن یا شیرینی یا عشقه به زن یا .. خیلی یاهای دیگه پرسید . اون روز کلی بحثه فلسفی کردیم آخرشم گفت : بیخیال بابا تا یه کاری نکردی من کفر بگم تمومش کن .من یه نگاه کردم بهش گفتم : مهربون تر ایناست که به این چیزا بگه کفر. مشکله شما اینه که مهربونیشو باور ندارین . پوزخند زدو گفت : خوش به حال دلت معلومه هیچ وقت بد ندیدی . من ابروهامو دادم بالا یه نگه عمیق بهش کردم یه لحظه زندگیم اومد جلوی چشام ازتصورش و تفاوتش با حقیقت زندگیم خندم گرفت گفتم : اگه قرار بود بدنبینمو بگم که هنر نبود .بود؟
خوب برم زیاد از حد حرف زدم فعلا
پی نوشت : من بی معرفت نیستم برای تو سیب عزیزم که انقدر محبت داری بارها نظر گذاشتم ولی همیشه آخر کار صفحه اشکال پیدا میکنه و نظر ارسال نمیشه برای شما حمید آقا هم همینطور پست آخرتون در مورد دل حرف دل من هم بود . به هر حال گفتم یه وقت فک نکنید حواسم نیست ها .
پست بعدی من اصن حرفهای خوشحال کننده ای نداره ولی دوست دارم بخونیدش و به هم کمک کنید اگه که بشه . الان حال روحی خوبی اصن برای نوشتن ندارم به محض که بتونم مینویسم اگه خدا فرصتی بده و باشم ۰
![]()
برای تو هموطنم :
در آن هنگام که مراسم نوروز را بپا میداریم ، گوئی خود را در همه نوروزهایی که هر ساله در این سرزمین برپاکرده اند ، حاضر می یابیم و در این حال ، صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد ، رژه می رود . ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین برپا می داشته است . این اندیشه های پرهیجان را در مغزمان بیدار میکند که :
آری ، هر ساله ! حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود ، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه میکشید . همان جا ، همان وقت ، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان بیشتری بر پا می کردن .
آری ، هر ساله ! حتی همان سال که سربازان قتیبه بر کناره جیحون سرخ رنگ ، خیمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد ، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش ، نوروز را گرم و پور شور جشن میگرفتند .
تاریخ از مردی در سیستان خبر میدهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود ، از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را برمیگرفت و میگفت :(( اباتیمار ، اندکی شادی باید ))
نوروز در این سالها و در همه سالهای همانندش ، شادی ای اینچنین بوده است . عیاشی و ((بیخودی )) نبوده است ، اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است .
دکتر شریعتی
پی نوشت : وقتی مشتری مسیحیمون که همیشه من به اشتباه بهش میگم حاج آقا .سه بار به من تبریک عید گفت .قشنگترین تبریک عید برام بود. چون اون لحظه من (ایرانی بودن ) را با فریاد شنیدم. بذار امیرجان ُدیگران حتی تبریک این عید را دریغ کنن. مهم اینه که من و تو بدونیم قبل از اینکه مسیحی یهودی آشوری مسلمان باشیم، ایرانی هستیم. اگه شاعر مسیحی ایرانی توی شعرش کعبه داره، نه برای اینه که من وتو مسلمان ایرانی هستیم. برای اینه که ما ایرانی مسلمان هستیم .
داشتم وبلاگ امیر رو میخوندم که حس مشترکش درمورد تکراری بودن روزای عید منو یکهو کشوند به اون عیدای قدیم ندیم ![]()
یاد اولین عیدیی که گرفتم افتادم
هنوز قشنگ یادمه شاید 4 سالم بود اون موقع دزفول بودیم تقریبا دور از بیقیه فک و فامیل انقدر دور که خیلی براشون سخت بود عیدا بیان پیش ما و من هم به این خاطر درک درستی از مهمون و عید نداشتم . شوهر خالم بهم 10 تا اسکناس نو داد یادم نیست چقدری بود ولی رنگ خوشگلشون نویی شون ذوقی که از گرفتنشون داشتم هرگز فراموشم نمیشه اون موقع ارزش پول رو که نمیفهمیدم باسه همینم یادم نیست چقدر بود ولی رنگ قرمزو سبز و آبیشون هنوز توی ذهنم مونده . طفلک بچه های حالا با یه پنج هزارتومنی بی رنگ و برکت فقط معصوم زل میزنن بهش . از چشماشون قشنگ میشه حس کرد که هیچ شوقی براشون نداره من باور دارم که اگه 20 تا اسکناس 10 تومنی بگیره هزار برابر بیشتر خوشحال میشه تا اون 5 هزارتومنی رو .![]()
یه سال دیگه از عیدم خوب توی ذهنم نقش بسته فک کنم 5 ساله بودم جنگ انقدر وحشتناک شده بود که پدربزرگم اومد دنبالمون برده مون پیش خودش ولی روز قبل از تحویل سال مامان دلش طاقت نیاورد برمون گردوند دزفول پیش بابا . آخی چه حالی داشت نمیدونید چه ذوقی میکردم که قرار موقع تحویل سال پیش بابام باشم
انگاری عید من دیدن اون بود نه چیز دیگه. هنوز یادمه رسیدیم خونه از سفره و شیرینی که تکی باسه خودش به پا کرده بود شاخامون دراومده بود چه حمله جانانه ای کردیم به شیرینیهاش
.اون مونده ترین و خوش طعم ترین شیرینیه عمرم بود . هنوز یادمه چه جور مورچه های روشو تو صورت هم فوت میکردیم و غش میرفتیم از خنده . تو اوج وحشت و خون عید ما عید بود ها . انگار نه انگار شاید تا مرگ یه لحظه فاصله داشته باشیم .
یه عید دیگه هم که فراموش نمیکنم نوعید پدربزرگم بود بعد از اینکه فوت کرد یاد اون شب که داییم از افسردگی کل فامیلو ول کرد و تا خونه پیاده اومد . جای خالی بابابزگ توی تک تک اتاقها . صدای داد و فریادش که همیشه تکیه کلامش قبرستون رفته ها بود . اون عید آخرین باری بود که همه دور هم جمع شدیم 11 سال پیش . دیگه هرگز نشد کنار هم باشیم وقتی رفت... بیخیال اشکم دراومد.
یه سالم یادش بخیر . لحظه تحویل سال صب بود. شب قبلش بابا گفت :امشب ننه سرما به همه خونه ها سر میزنه نشونشم جای انگشتشه روی این نون قندی ها . من خوش باورم تا صب چشم انتظار دیدن ننه سرما . صب زود تندی اولین کاری که کردم رفتم سر نون قندی ها وقتی فهمیدم سر کار بودم از حرصم انگشتمو کردم توی همشون
وای خدا اینا صب بلند شدن وقتی دیدن روی نونا جای انگشته داشتن سکده می کردن
البته 10 دقیقه بعد از زیر زبونم کشیدن کار من بوده ولی تا چند سال جکمون شده بود
شایدم بچه بودیمو بد دنیا رو نمیفهمیدیم که روزای عید تکراری برامون نبود چقدر دلم برای سادگی اون روزا تنگ شده چقدر دلم برای داییم بوسیدنش غرغراش تنگه چقدر دلم برای عیدی گرفتن از بابابزرگ تنگه چقدر برای گرگم به هواها قایم باشک ها کرکری های سر خوردن فلفل سر سفره حتی کتک خوردنهای بیتقصیر تنگ شده کاش میشد هیچ وقت بزرگ نشد کاش میشد هیچ وقت .............
ساعت 9 شب بعد از شام (موقع شستن ظرفها):
مامان
: شادی شادییییی اون ظرفها رو بذار بالا چرا یه چیز و صد دفعه باید یه تو گفت . میذاریشون پایین میشکنن 10000 دفعه
شادی (با نجوا رو به ساناز): راست میگه هر دفعه میگه ولی خوب چکار کنم میذارمشون بالا آبشون میره زیر بغلم چندشم میشه
ساناز ![]()
شادی : ساناز تو که از من کوتاه تری آب این ظرفها نمیره تو آستینت ؟؟؟؟
ساناز : اگه موقعی که داری میذاریشون بالا مچ دستت خم کنی آبش گرفته میشه دیگه اذیت نمیکنه
شادی با دهن باز: چه جوری ؟
بعد که به حرکت دستهای ساناز نگاه میکنم تازه میفهمم چرا همه زنها موقع گذاشتن ظرف توی جاظرفی اون مدلی میذارن. ![]()