X
تبلیغات
اعترافات شادنه

اعترافات شادنه

علي داي كه رفت، يوزارسيف كه تموم شد، اگه احمد نژاد ريس جمهور نشه..... پس ديگه به كي بخنديم؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 9:49  توسط شادی  | 

خونه نو مبارک

دلم سوخت واقعا آتیش گرفت وقتی مامان بیهوا گفت :آخی میری هم مرد. یکهو لقمه غذا توی گلوم گیرکرد فک کنم اگه میدونست انقدر ناراحت میشم اینجوری نمیگفت . انگاری خبرفوت بابابزرگمو بهم داده باشن تمام بدنم مورمور شد ... به همه چی فک میکردم جز اینکه میری هم بتونه بمیره .. من واقعا دوستش داشتم بینهایت .. خدای من تو میدونی اگه یه دنیا غم هم روسینم سنگینی میکرد درست اون لحظه که فک میکردم هیچی نمیتونه حتی لبخند بیاره رو لبهام چه برسه به خنده! شنیدن صداش از تلویزیون که بیشترش اصن نمیدونستم موضوع فیلم چیه چه قهقه ای نصیبم میکرد انقدر که یکهو فراموشم میشد اصلن غصه چیو داشتم میخوردم.. اون شب امتحان دانشگاه آزاد .. وای فک کنید شب کنکور از اضطراب داشتم خفه میدشم ساعت 12 شب از قهقه های بابک از خواب پریدم رفتم که آب بخورم دیدم جلوی تلویزیون ولو شده از خنده . یه فیلم از میری بود به اسم شوهرم عاشق شده .. ای خدا هزار بارم این فیلمو ببینم ها بازم محال قهقه نزنم .. میری بازی کرده با وحدت .. که هردوشون هنرپیشه سینما هستن از زناشون خیلی میترسن .. زنهاشون برای اینکه مچشون رو بگیرن میرن لباس فرنگی میپوشن براشون نقش بازی میکنن..انقدر جذب فیلم شدم که هرکاری کردم نتونستم برم بخوابم .. شب کنکور بیدار موندم تا 2 صبح .. کاری که محال ممکن بود تصورکنم بتونم بکنم .. وای فیلمهاش با ظهوری .. خدایا چه کولاکی میکردن ..اصلن آدم میشینه پای فیلم صدای میری میاد بی اختیار یه شیرینیه خاص می یاد توی دهنش .. ظهوریم خیلی دوست دارم ولی خوب من کوچیک بودم که رفت .. ولی میری.. حداقل وقتی فیلمهاشو میدیدم دلم خوش بود هست .. آرزوم بود یه بزرگداشت براش توایران برپا میشد میرفتم از نزدیک میدیدمش .. آرزوم بود اینجا همین جا توی کشورش بازم فیلم بازی میکرد .. آرزوم بود بازم بازی می کرد ..بازم اون همه نبوغ و هنررو .بازم میومد یا اون چهره مهربونش تواوج خرابکاری میگفت : تو بیا اون با من .. خیلی توقعم زیاده آره ....آره خیلی توقع زیادی .. آره .. آره حرفی ندارم بگم جز اینکه میری عزیز همیشه تو قلبمون هستی .خونه نو مبارک ...
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:2  توسط شادی  | 

کنکور میدهیم

اوهوم
عزیز جان پول تلفن بیچارمان کرد . ماه پیش من جریمه شدم به جان شوما  دو سوم حقوقم رفت پای تلفن به خدا همش برادر کوچیکه رفت نت ولی من محکوم شدم از اونجا هم که زور همه به من میچربه حقوقه بیچاره پاک رفت که رفت . بهونه خوبی شد برای تنبلی و اینجا نیومدن بنده ...
الان یه ماه هست که مریض شدم بدجورم افتادم دیگه هفته پیش میرفتم دکتر دلشون به حالم میسوخت انگاری که با بچه ۵ ساله حرف میزنن ها اون جوری دلداریم میدادن .. انقدر آمپول زدم که نمیتونم صاف بشینم ولی خداروشکر بالاخره هوراااااا امروز نفسه راحت دراومد وای سلامتی چه حالی میده ها .. حیف که زود یادمون میره چه نعمتیه .. هفته قبل خیلی بد بود .. با محمد دعوام شد فجیع اونجور که نزدیک بود جفتمونو ... عین بچه ها افتادیم به جون هم .. وای الانم یادم میاد دلم به هم میخوره .. ببینید چه جورشد ناهید وساطت کرد بیچاره شادی .. ولی خیلی بی چشم روهه دید من با چه حالی خودمو میکشیدم سر کار .. اصلن ملاحظه نداره .. دلم میخواد یه موقع ها انقدر بزنمش که حد نداره .. ولی قلق من دستش اومده خوب میدونه چه جور خرم کنه ..
دوباره شروع کردم باسه کنکورخوندن ... بهتر از هیچیه .. به نظرم امسال دیگه رد خور نداره حتما قبولم .. قربونتون تا بعد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:1  توسط شادی  | 

عجب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب

زندگی مسخره ای پیدا کردم شایدم ناشکرم بهش میگم مسخره . محمد منو با خواهرش دوست کرده الان دارم از پیش اون میام انقدر طفره زد تا باهم دوست بشیم به من میگه من درقبال تو مسوولم تا تو ازدواج نکنی خیالم راحت نمیشه. اوایل گوشیمو یواشکی چک میکرد وقتی مطمئن شد با کسی سمنی ندارم آی سوخت ..بهم میگفت من همیشه فک میکردم تو با چند نفردوستی بهش گفتم آخه چرا چنین فکراحمقانه ای کردی گفت :آخه رفتارت باهمه صمیمیه اینم از عقب افتادگی ذهن مردای ماست که نمتونن قبول کنن یه زن یه انسان بعد زن ...بعدش ماجراها داشتیم راستش دروغ نگم حالم یک کم بهتر شد بعد ازاینکه مامانش محکم بغلم کرد و گفت عروسم نشدی که بدبختم کردی .. ماجراش طولانیه نمیدونم محمد چی گفته بود ولی اونروز این جمله مامانش آرومم کرد حالا هم که خیلی عصبانی میشم به یادش می افتم آروم میشم .خواهرشم ماهه ماهههههههه دوسش دارم باهاش کلی کیف کردم خوب همینه وقتی یکیو دوست داشته باشی جون و دلت برای همه اونایی که دوستشون داره میره .. لابد فک میکنید مگه هنوزدوستش دارم .. میگم آره دوستش دارم تا ابد... من ازاون آدمایی نیستم که با یه حرف عاشق میشن بعدم با یه حرف میزنن زیر همه چی .. درسته دوست داشتن محمد چی میتونه داشته باشه .. این حقیقته که ما هیچ وقت به وصال هم نمیرسیم ولی نمیتونم دروغ بگم که دوستش ندارم و خوشبختیشو نمیخوام ...
رفتم کلاس رقص اسم نوشتم وایی بیان ببینید چه رقصی میکنم مو.. هیچ کی مث مو نمیتونه برقصه... همیشه عاشق رقص بودم جدا فک نمیکردم یه روز به این راحتی به آرزوم برسه حالا ایرانیشم میخوام عربی ترکی لزگیی..یاد بگیرم
یه عالمه هم کتاب گرفتم باید برای کنکور بخونم راستی بهتون نگفتم کارنامم اومد با نفرآخر فقط 5 نفر فاصله داشتم وقتی کارنامه رسید دستم رتبمو دیدم نشستم کف شعبه .. ولی بعد فک کردم حتما قسمت این بوده امسال عوضش با روحیه بهتر و مطمئن تر میخونم .. خیلی کار دارم خیلی
پی نوشت : خداجونی همیشه میپرستمت پرستیدن فقط شایسته تو و بس خیلی میخوامت میشنوی خیلیییییییییییی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:1  توسط شادی  | 

4

خیلی برام سخته که دارم این خطها رو مینویسم شاید اگه وصیت نامم بود کنار طناب دار جدا انقدر برام کشنده نبود.جدا نمیدونم چرا باید بنویسم نمیدونم00 ولی یکی میگه شادی ازش حرف بزن شاید تحملش برات آسون تر بشه.
اولین روز که محمد اومد پیشمون نمیدونید چه حالی داشت .اونقدر که سین بهش گفت :قرار عصر بری خواستگاری ؟محمد اینوشنید رنگش پرید.خندید گفت . نه بابا من حالاها حالاها فکرشم ندارم . سین دوباره گفت :پس چرا بچه انقدر پریشونی . هولی.. من ته دلم میلرزید یادش بخیر چه روزایی بود .. روزای اول من سوار ماشینش نمیدشم راستش از سین میترسیدم اون خیلی خیلی چهره خونیش معرکه است می ترسیدم بویی ببره بین ما چیزی هست . از ترسم به محمد نگاهم نمیکردم اونم که کم طاقت آی از دست من حرص میخورد مدام بعد از کار زنگ میزد دعوا میکرد . یه بار که سوار ماشین همکارم شدم عین دیونه ها افتاده بود دنبالمون به بوق زدن .همکارمم نامردی نکرد ازش سبقت میگرفت هیچی دیگه کورس گذاشتن باهم اونم توی چه ترافیکی . لایی میکشیدن وسط اون شلوغی که من آخر گریم گرفت التماس همکارم میکردم نگه داره اونم میگفت نه من باید این پسررو آدم کنم.
بعد از یه هفته با لیلا همکارم سوارماشینش میشدیم اونم سین وقتی فهمید خونشون کنار ماست گفت بهش :افتخار داری راننده آژانس خواهرم بشی.. تازه بازم من میرفتم عقب میشستم لیلا زودتر از من پیاده میشد محمد هی میگفت بیا جلو .. منم نمی رفتم حرص میدادما.. میگفت بریم بیرون بعد کار . من میگفتم زشته نه کجا بریم از صب باهم بودیم دیگه .. هرچی میگفت هرچی میخواست من نه بودم . نه نه .. نمیدونم چرا نمیخواستم هول هولکی باهم صمیمی تر بشیم خوب فرصت خوبی بود کنار هم بهتر همو بشناسیم .. اونم یواش یواش .. محمدم مدام میگفت تو منو دوست نداری اگه دوستم داشتی بهم محبت میکردی .هرچی میگفتم آخه نمیشه من ازاین کارا دوست ندارم خانواده ما سنتی ان باهم راه بیفتیم تو خیابون دو تا همکارببیبنن بشناسن بد میشه محمد...مدام گله میکرد تا اینکه یه روز داشت با گوشیش آهنگ برای همه میذاشت بهش گفتم گوشیتو بذارکنارمن صداشو بشنوم . فوری آورد گفت چشم رئیس چشم . گوشیشو گذاشت کنارمو رفت بیرون تا به ماشینش سربزنه . یکهو آهنگ قطع شد برگشتم بی اختیار نگاه کنم چی شده دیدم اسم .. اسم... اسم ناهید افتاد روی گوشیش .. ناهید بود یه میس انداخت بعدم یه sms داد.. به فامیلیشم اسم اونو ذخیره کرده بود.. خدایا تو میدونی من چه حالی شدم دستام یخ کرد یه لحظه مغزم میخکوب شد . ناهییید ناهیید از اون این کارا بعید بود .. ناهید اصن به محمد نمیخورد .. یعنی ناهید با اون رابطه داشت باهم دوست بودن .. ناهید .. تو همین حین محمد اومد تو .. میفهمید چقدربرام سخت بود اون لحظه خونسردبمونم و لبخند بزنم خودمو حفظ کنم و به روم نیارم .. نه نمیفهمیید .. باید جای من باشید تا بدونید چقدر سخته چقدر .. گفتم بهش گوشیت زنگ خورد . گوشی رو برداشت بی تفاوت sms رو خوند بعد شروع کرد به مزه پرونی .. 5 دقیقه بعد رفتم کنارش بهش گفتم میشه گوشیتو بدی عکسای توشو نگاه کنم .. اونم خم شد گوشی رو گرفت جلوم گفت :چرا نمیشه رئیس متعلق به شماست اصن .. منم گوشی رو گرفتم کنارهم بودیم سریع رفتم سر inbox ش . خدایا اسم ناهید بود یعنی فامیلیش چقدرم زیاد دوتا اسم من بود 4 تا ناهید . sms هاشو باز کردم تند تند به خوندن ..حین خوندنم به سوالای محمد جواب میدادم که شک نکنه تمرکزم رو میگرفت ولی میخوندم و با تمام وجود میلرزیدم ناهید بود .خود ناهید .. مدام نوشته بود محمد دوستت دارم بدون تو میمیرم چرا جوابمو نمیدی چرا کم محلی میکنی چرا از وقتی رفتی اون شعبه اخلاقت عوض شده . محمد دلم تنگ شده چرا نمیای ببینمت .. محمد دست خودم نیست ... ناهید .. ناهید اصن نمیدونست دوست داشتن یه مرد یعنی چی .. اونوقت .. اون که همش از مردا بد میگفت ... اون که میگفت بمیره هم ازدواج نمیکنه ... اون با اون همه غرورش به محمد این حرفها رو زده .. نه باور نکردنیه .. باورم نمیشد .. من دوسال تموم مردم زجر کشیدم ولی به خودم اجازه ندادم یکی از این حرفها رو به محمد بزنم چون فک میکردم کوچیک میشم اگه اون سراغی از من نمیگرفت میمردمم بهش نمیگفتم چرا بی محلی میکنی .. چه برسه التماسش کنم بیاد ببینمش .. خدای من شاهد تو اون دوسال فقط یه بار بهش گفتم واقعا دوست دارم فقط یه بار .اون وقت ناهید.. محمد هرروز التماس میکرد بیاد بامن بره بیرون اونوقت دختره خواهش کرده بود بیاد محمد روببینه ..همش مدام به خودم میگفتم مگه ناهید اصن میدونه عاشق شدن چیه که ..بعدم فقط به یه نتیجه رسیدم.. که محمد گذاشتتش سر کار.. حالا هم کم محلی میکنه.. دلم برای ناهید سوخت دوستم بود صمیمی ترین دوستم و سنگ صبورم نمیخواستم اونم به درد من دچار بشه .نمیخواستم اونم گرفتار محمد بشه .. انقدر ازدست محمد عصبانی بودم که حالم از شنیدن صداش بهم میخورد چه برسه به نگاه کردنش. برگشتنی بعد از پیاده شدن لیلا گفتم بهش بریم حرف بزنیم.. اونم قبول کرد یه ربع مقدمه چیدم بعدم ازش پرسیدم الان کسی هست که باهاش رابطه داشته باشی ؟ مکثی کرد و گفت : من خوب .. میدونی من دوسش ندارم اون اصرار میکنه .. گفتم :محمدکارت زشته اگه واقعا دوسش نداری بایدبهش بگی.. لبخد زد . گفت : نمیشه عزیزم نمیتونم کسی رو از خودم برنجونم.. خیلی حرف زدیم 2 ساعت آخرشم من با کوبوندن در ماشین پیاده شدم .. چیزی از ناهید نگفتم بحثمون راجع به خیانت بود و هوس بازی اونم بهم میگفت من یه تنه نمیتونم دنیا رو درست کنم منم درماشینوکوبوندمو گفتم شاید دنیا رو درست نکنم ولی خودمو میتونم حفظ کنم... پیاده شدم نمیتونستم برم خونه رفتم ته کوچه اومدم سرکوچه به خودم اومدم دیدم بلند بلند دارم گریه میکنم .. اومدم به ناهید اس ام اس بدم همه چی رو بگم .. بگم که خراین پسره نشو این همونی که انقدر بهش فحش میدادی .. ولی هرکاری کردم نتونستم.. اول اینکه ناهید دوستش داشت بعد این همه مدت به یکی دل بسته بود بعدشم شاید یه درصد جدا محمد میخواست با اون ازدواج کنه بیشترشم به خاطر این بودکه هرکاری کردم دل لامصبم راضی نمیشد محمد رو خراب کنم دوسش داشتم میپرستیدمش نمیتونستم ازش بد بگم نمیتونستم زندگیشو خراب کنم .. نمیخواستم اون که همه رازای زندگیشو بهم گفته بود انقدر اعتماد کرده بود بشکونم پس به خود محمد اس ام اس دادم گفتم اسم ناهید رو تو گوشیت دیدم التماست میکنم به پات میفتم محمد هرچی بدی کردی به من میبخشم همه چی رو فراموش میکنم با ناهید بازی نکن من دوسش دارم این کاررو باهاش نکن .گفتم ناهید عزیزترین دوستمه باهاش این کاررو نکن .. یه ساعت بعد محمد بهم اس ام اس داد :خیلی بیشعور نفهمی که بی اجازه sms هام خوندی ... متنشو خوندم فقط لبخند زدم اولین بار بود بهم فحش میداد .. احمقانه است به جای اینکه ناراحت بشم از لحنش خوشم اومد ازاینکه انقدر لجشو درآورده بودم حال کردم . بهش گفتم آره بیشعورم که دلمو گرفتم کف دستم تا تو ببینیش.. من چیزی نخوندم اسمشو وقتی زنگ زد اتفاقی رو گوشیت دیدم ...
حالم خوب نیست بقیشو بعدا شاید بنویسم ..

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 23:32  توسط شادی  | 

عیدتون مبارک

با کمال خنده و خوشحالی عرض میکنیم "امتحان رد شدیم " و تاثیر این خوچحالی آنقدر زیاد بوده و هست که بعد از ۹ روز هنوز موقع بیرون رفتن به در و دیوار خورده و در جواب هر سوال فقط مینالیم " جانم  چیز۰۰۰ شدم مخلوط کن . جون شوما خیلی هم بد نیست . ۵ دقیقه خوشم ۱۰ دقیقه تو کمام  اطرافیان متفق القولن " املاشم غلط بود گیر ندین " که ضربه مغزی شدم . مامانم هم به فکر دکتر مغز واعصاب افتاده .. و من همچنان هر ثانیه دستم زیر چونه و در عالم رویا دانشگاه رو با اون درختهای سرسبزش ...  نامردا چرا منو قبول نکردین .. نامردا ..
اگه فک میکنید کم میارم عمرا انتقاممو سال دیگه میگیرم .. حالا بذارین وقتی نفر اول شدم نیومدم تو اون دانشگاهه درپیتتون ثبت نام کنم خودتون التماسم میکنید .. بذارییین  ..
هاه ه ه ه ه ه
عیدتونم مبارک من که بدترین ماه رمضون عمرم بود امیدوارم برای شما خوب بوده باشه . 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 21:23  توسط شادی  | 

من یه توپ قلقلی ام

آره مثل یه توپ توی این مدت خوردم زمین و رفتم هوا . دردشو فقط کسی میفهمه که براش اتفاق افتاده  با هر زمین و هوا خوردن انگار ... انگار دهسال پیرتر شدم ... عیبی نداره مهم اینه که باسه کسی مهم نبود اصن بودن نبودنم باسه کی مهمه . من تاحالا چندین بار مجلس ختم خودممو تصور کردم کیا میان چی می گن چقدر دلشون میسوزه .. میدونی احتمالا انقدر از مردنم خوشحالم که مهم نیست کی چی میگه ... نه اینکه بخوام خودمو بکشما یا حتی بهش فک کرده باشم نه ... مردنم وقتی که دیگه وقتش شده باشه البته الان همین حالا ..
دلم خیلی گرفته خیلییییی .. چند وقتی هست مرضیه دختر رئیسمون اومده تابستون بانک کمکمون. دیروز بهم میگفت : شادی چند بار بهت میخواستم بگم چقدر دلت بزرگه چه جوری انقدر مهربونی .. زدم زیر گریه .. طفلک رنگش پرید .. توی گریه هام مجبورشدم بخندم .. چقدر دلم میخواست سرمو میذاشتم رو شونه هاشو میگفتم مرضیه اگه بدونی توی این مدت چه کردم .. اونوقت میفهمی این دل چی کشیده چه جور برای خوشبختی بقبه خودشو از بین برده .. یه موقعی خودم به حالش دل میسوزنم .. براش گریه میکنم قربون صدقه میرم .. بهش میگم مهربونم خدا صداتو بالاخره میشنوه بالاخره ..
راستش من از خودم گذشتم مثل این فیلم فارسیها .. یادش بخیر اون موقع به چشم فیلم میدیمش کی فک میکرد بشه زندگی امروزه مون .. خیلی سخته به خدا خیلی سخته آدم از خودش از عشقش به خاطر دیگری بگذره .. میدونید مث چی میمونه مث مردن هر لحظه... خدایا درحق کی چه کرده بودم که سرنوشتمو این طور رقم میزنی . گناهم چی بود ... چیییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 8:44  توسط شادی  | 

منوبرگردون

چقدر خسته ام انگار نفسهام سنگینی میکنه انگار با هر نفس جونم از بدنم میره . خدایا مگه میشه منو نبینی یعنی این حس حقمه ، چه کردم که تاوان این طور باید پس بدم من دل کدوم عاشقی رو شکوندم که ... نمیدونم نمیفهمم نمیخوام بفهمم نمیخوام ببینیم . نمیخوام باشم
منو برگردون

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 21:3  توسط شادی  | 

ما اومدییییممممم


پی نوشت : میام براتون کلی تعریفی دارم اوه تا دلتون بخواد . امتحان خوب شد خیلی بهتر از اونی که فک میکردم . براتون تعریف میکنم فعلا

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 18:5  توسط شادی  | 

فعلا نیستم

برای امتحان ۰۰۰ تا شهریور۰۰۰ غایبم
برام دعا کنید دعا کنید بتونم نتیجه ۸ ماه دربدری سختی رفت و آمد به تهران رو بگیرم . از جمع ۱۰۰ نفرشرکت کننده ۳ نفر میخوان که دوتاشونم رزرو شده برای از ما بهترون ولی من از رو  نمیرم میخوام از امروز بکوب فقط درس بخونم فقط درس به قول قدیم ندیما بکوبونم توگوشش تا اون موقع خداحافظ
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:52  توسط شادی  | 

عشق یا عقل؟

همیشه سوارمترو میشم میرم قسمت خانومها چون واقعا برام سخته یه مرد چشم تو چشمم باشه اونم 45 دقیقه .. ولی اون روز خیلی دیر شده بود رسیدم همون آن داشت در قطار بسته میشد چاره ای نبود بیشتر پریدم توش تا سوار شم ..
با دیدن واگن خالی نفسه راحتی کشیدم که دیدم تهش یه پسر غرق خواب هدفون به گوش هست اولش رفتم تو هم بعد گفتم بیخیال حالا که خالیه این همه جای خالی کی میاد وردل ما بشینه.. این بود با خیال راحت همون صندلیه اول نشستم ساندویچمو درآوردم شروع کردم به خوردن همزمانم کتاب تست زبان رو درآوردم و مشغول تست زدن شدم 10 دقیقه بعد رسیدیم ایستگاه بعدی که شلوغ شد و کلی مسافرسوارشد کیفمو سریع گذاشتم جلوم کلاسدورمو بغلم فقط یه جاموند نزدیکه پنجره دیگه نمیشد پامو بذارم روی اون زشت بود با خودم گفتم آدم پررو میخواد بره اونجا بشینه همه بدون استثنا سریع رفتن وسط یا تهه قطار دیگه تقریبا همه سوار شده بودن که دم آخری یه پیرمد با قد تقریبا کوتا کیف بزرگ بدست با کتاب و عینک ازاون تیپ آدمها که یاد استادهای دانشگاه میندازنت یا چهرهایی که بی دلیل یه پاکی توی چشماشون میبینی جذب میشی اومد با صدای بلند خطاب به من گفت : خانم عزیز اجازه میدین من کنارتون بشینم .بسم الله گفتیمو با کلی کتاب روی پامون بلندشدیم : خواهش میکنم بفرمایید . پیرمردم رفت نشست روی همون جای خالی . بهش توجهی نکردم خودمو سرگرم تست زدن کردم که دیدم با چشمای گردبانمکش زل زده به من . سرمو بیشترانداختم پایین که گفت : من اگه جای پدرت بودم بهت کلی افتخار میکردم . آفرین و احسنت آدم دخترایی مث تو رو مبینیه شاد میشه آفرین .خوشا به حال پدرت . دوباره که گفت پدر،دلم طاقت نیاورد . خندیدمو گفتم : مرسی من پدر ندارم . اما انگاری نشنید ادامه دا د:
شما دخترها حقتون دار توی این جامعه خورده میشه باید همه باهم یکی بشین نذارین این مردها بهتون زور بگن .این همه فرهیختگی این همه تلاش واقعا حیف نیست به اسم جنس اول انقدر سو استفاده میکنن و نمیذارن به حقتون برسین من میگم اگه بخواین جاتون خیلی بالاترازاین حرفهایی که الان گذاشتن ...
وای وای دیگه نمیشد بی تفاوت بود حرفهایی زد که دل من پرمیزد باسه بحث کردنش یه چند کلامی راجع به این موضوع حرف ردو بدل کردیم که شروع کرد از کارش گفتن . پرسیدم شما مدرس هستین دانشگاه تدریس می کنید . برقی توی چشماش درخشیدو گفت : نه من مهندس برقم . چشمام گرد شد با اون سنش باید از اون خانواده های اعیون بوده باشه که 40 سال پیش مهندسی گرفته یا یه نابغه . بعد شروع کرد از کارش گفتن و اینکه چطور مقاومتها رو چه کار میکرده یه 10 دقیقه که حرف میزنه و با آب وتاب از کارگراش میگه می فهمی بابا طرف مغازه تعمیرتلویزیونو لوازم برقی داشته اونوخ به خودش میگه مهندس . میدونید من از یه چیز متنفرم و اونم دروغه چقدر متنفرم از اینکه یکی بخواد به دروغ خودشو جوردیگه جابزنه اونقدر که همون دم یه حس تلخ بد و حال بهم زن ازپیرمرد رفت توی دلم رسید به دهنم . خیره شده بودم به چشماش توی عمق چشماش دنبال این میگشتم بابا این که بهش نمیاد شارلاتان باشه چه جوری انقدر راحت دروغ میگه!که یکهو بحث عوض شد ازم پرسید : علم بهتره یا ثروت ؟
مکثی کردمو با خنده گفتم : هیچ کدوم . ابروهاشو بالا کشید و گفت : این رو می گی چون بهش فکر نکردی حالا من ازت می پرسم عشق یا عقل .
اینو گفت یه داغی اومد توی دلم . از کجا فهمیده بود من عاشقم از کجا فهمیده بود سر دوراهی این و عقل موندم . خدایا این کیه چه جوری سررام سبز شده . منتظرجوابم نموند نگاهی کرده به ایستگاهی که رسیدیم گفت : وقت کمه ولی اگه خسته نمیشی دلم میخواد به افتخارت یه شعر بگم آخه من شعرم میگم عضو انجمن ادبیاتم هستم . گفتم : چه عالی به به خوشحال میشم بفرمایید . به عمق چشمام خیره شد با احساس شروع کردبه گفتن .
خوب شعرشو که نمیتونم بهتون بگم فقط اینکه مثلا میگفت . منم عقلم تو هم دل برو پی کارت من نمیذارم جلومو بگیری گیس خرامانشو ببین دل نگرانشو ببین قشنگ بود یه جورایی بعضی از ابیاتش دل آدم رو میلرزوند حالا این صندلی اون ورم چندتا سرباز آش خور نشسته بودن از اون شررا این می خوند اونهاهم می گفتم به به... تا این که رسید به این بیت : خجالت بکش بیشرم اون دختره 16 ساله است تو پیرمد چه جوری میخوای زندگیشو خراب کنی حتی اگه اونم بخواد نباید بذاری آقا اینو که با شعر گفت من خنده ای کردمو گفتم : عجب خوببببببب ....
تاره فهمیدم منظور از عقل و دل چیه می رسید به شعرایی که از دختره تعریف میکرد با یه نگاهی به من زل میزد که دلم میخواست پاشم بکوبونم توی گوشش . . دیگه دلم طاقت نیاورد نگاش نکردم سرمو انداختم پایین آخر بیطاقت شد گفت نگاه کن توی چشام دختر نصفه حس شاعرو نگاهه شنونده میده . خداییش بخنیدن کله تون رو میکنم ها دهه ...وای وای تمام مترو برگشته بودن به ما دوتا نگاه میکردن هرچی بیشتر می خوند من بیشتر می رفتم توی صندلی صداشم با هیجان انداخته بود بالا خیلی سعی کردم وقارمو حفظ کنم بی جنبه بازی درنیارم به روم نیارم خوب حالا این بیچاره عاشقه یه دختره 16 ساله شده دیگه زدن نداره بعد از چند دقیقه که قده یه قرن گذشت شعرش تموم شد بعد زل زد به منو گفت : حالا به نظرت کدومش باید انتخاب بشه عقل یا دل.. اینو گفت سربازا ترکیدن از خنده خطاب به من گفتن : حاج آقا اهل دل من یه نگاهی بهشون کردم به پیرمد گفتم این دل نیست هوس شهوته عقل کار درستی میکنه این جور عشق ها غلطه تهش هیچی نیست .
پرسید : اگه تو بدونی زندگیت همین یه ساعت معنا پیدا میکنه کدوم رو انتخاب میکنه اون یه ساعت با معنا رو یا یه عمر زندگیه طولانیه بدون معنا رو . گفتم خوب اون یه ساعت پربار رو ولی معنایی که شما میگین با اونی که من میگم خیلی فرق داره . با ناراحتی گفت: نه این جور نگو تو پس هنوز عاشق نشدی که انقدر بیرحمانه حرف میزنی. لودگی های سربازا نمی ذاشتن تمرکز کنم . دیگه بیطاقت شدم گفتم : حالا این شعری که گفتین حقیقته بیرونی هم داره یعنی کسی هست که این جور عاشق شده . گفت : آره یکی از دوستام توی انجمن شاعره عاشق یکی از شاگرداش شده دختره هم میگه حاضره همون چندسال زندگی پیش این رو به یه عمر زندگی بده.. من داغ شدم .. به این فک میکردم که یعنی عشق منم از بیرون انقدر هوسه و خودم کور شدمو نمیبینم که خلاصه بحث رو عوض کرد و گفت :بذار حالا یه شعر سیاسی ام برات بخونم . گفتم : با کمال میل . شعرش انصافا قشنگ بود از وطن گقت و اینکه وطنم میخوام برگردم به

عقب به روزای قبل تورو همون طوری ببینم مردمت رو با غیرت کوچه ها تو پر از بوی خاک نم خورده بارون هواتو پر از حس خوشبختی دلم می خواد بازم برگردم به عقب و.. تا یه بیت شعرش که میگفت : دلم میخواد بازم انقدر شرف داشته باشم بین زن هرزه با زن پاکدامنت فرق بذارم نه اینکه انقدر وقیح باشم همه رو هرزه ببینم .. آخ حرف دل من ... همونی که هرروز میگم بابا بین من با یه دختره هرزه فرق بذارین .. اون لحظه کاش بیتشو نوشته بودم ولی حرفش آرومم کرد یارو خیلی هم بد نبود من دوباره زود قضاوت کرده بودم داشتیم پیاده میشدیم اگه ازنگاهه بد همه مسافرا فاکتوربگیریم گفت : چشمای نافذی داره آدمو به سرشوق میاره . گفتم : شما لطف دارین . گفت : هدف فقط این بود که وقت کوتاه بشه ولی دیدی اشتباه نکردم تو باعث افتخاری واقعا جای افتخارداری خوش به حال پدرت . و رفت و من از بغض سنگین دق کرده که کاش پدرم بود و افتخار بهم میکردوکاش عشقم منو هرزه نمیدید کاش .....
پی نوشت : نمیدونم چی شد نمی دونم دعای کی بود ولی الان حالم خیلی خوبه خیلی خوششحاللللم خیلیییی عالیه عالیه انگاری از خوشی روی هوام راستش بین خودمون باشه حس آدمایی رو دارم که از یه امتحان سخت موفق بیرون اومدن نمرشون ۲۰ شده و بیصبرانه منتظرجایزشونن .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:35  توسط شادی  | 

سین: شادی ...
صداش آرومه مجبوری خم شی نزدیکتر تا بشنوی چی میخواد بگه .
سین: اینو نشونت میدم ولی فقط بین خودمو خواهرکوچولوم بمونه .
برات جالب میشه البته همون دم اضطراب توی چشمات میدوه . میدونی سین چقدر دستتو زود میخونه پس سعی میکنی سریع خودتو جمع و جورکنی تا نفهمه . به کپی شناسنامه ای که دستش گرفته نگاه میکنی . مال یه زن با چهره معمولی که احتمالا باید از یه خانواده معمولی باشه چشماش رنگیه و قشنگ چیز جالبه توجه دیگه ای نداره .
سین : این زیده حمید ر 00
چشمات گرد میشه یه آن میخکوب میشی . بی اختیار میگی : این .. حمید ر00
سین: آره دیروز اومد گفت براش حساب باز کنیم
بعدم خیره میشه به عکس العمل تو . غیظ همه جات پیچیده با عصبانیت میگی : باریک الله به حمید ر.. همزمانم توی دلت به سین فحش میدی تو که میدونی من از این چیزا بدم میاد مریضی اینا رو به من میگی . بعدم زودی برمیگردی سرجات .
دیگه حواست نیست حمید ر.. یکی از مشتریهای پولداره میشه گفت آدم موقریه ازاونها که فقط یه کروات کم داره همیشه سنگینه حرکاتش جوریه که آدم بی اختیار مجبور میشه بهش احترام میذاره . سین همیشه میگه حمید تنها پولداریه که خدا شعورشم بهش داده چهره اون میاد جلوت یاد این می افتی که دخترش همین عید بچه دارشد و چقدر همه به این که بهش بگیم پدربزرگ میخندیدیم چون همه چی بهش می اومد جز این که نوه داشته باشه .یاد این می افتی که پسرش همین شش ماهه پیش ازدواج کرد حالا .. رفته سراغه زن دوم ... عجب وقاحتی .. داری فک میکنی که میبینی سین اومده کنارت . آروم نزدیکت میشه وای بازم دستتو خوند ه میگه :میبینی شادی مردم چقدر وقیح شدن والله قدیمم همه ازاین کارا می کردن ولی وقتی کسی میفهمید شرمشون میشد از خجالت سرشونو بالا نمیگرفتن حالا یکی مث این اومده با افتخار میگه براش خونه هم خریده سهرابیه .
بعد زل میزنه توی چشای تو می پرسه : به نظرت مردم چرا انقدر بی حیا شدن .چی شده که این چیزا مایه افتخارشونه چرا دیگه برای هیچ چیزی ارزش نمیذارن .
توی بهش خیره نگاه میکنی و آه می کشی.
سین : شادی ناراحت شدی گفتم ؟
جواب نمیدی . سین بادستش سرتو نوازش میکنه میگه : ول کن خواهرکوچولو دیگه بهش فک نکن و میره .
تو میمونی و فکراینکه چرا ؟ کاش حداقل مسلمون نبودی کاش ..
پی نوشت : سین همون مردیه که یکبار بهتون گقتم جوونمرده میگه نمیتونه با یه نفر بمونه همونی که گفتم این از همه  بهتره همون که امیر گفت پس خداروشکر لااقل به یه نفرمیگی مردخوب . جندوفتیه عاشقم شده منم قاطیه بقیه اونها کرده اسمم گذاشته خواهرکوچولو میبینید دیگه هیچ کس نموند که برام خوب باشه هیچ کس ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 14:59  توسط شادی  | 

آهای خبرندارین دلم داره میمیره

الان تنها حسنی که وبلاگم داره اینه که هرموقع بازش می کنم صدای سعید مدرس میپیچه :" زندگی ادامه داره حتی اگه تونباشی " . بعد پیچیدن یه حس خوب که بیخیال بابا ببین همه د ارن زندگیشونو میکنن اونوقت تو چسبیدی به یه حس بدو خودتو داری داغون میکنی گاهی هم لحظات خوشه این یا اونو . امروز چه حالی داشت خوابیدم تا 10 صب تازشم بعد از ناهاز خوابیدم تا 6 بعدازظهر . مامان البته کلی غرغر کرد کلی هم .. همه چی خوب بود تا اینکه الان شنیدم دل آرا را اعدام کردن باز به هم ریختم . جدا اعدامش کردن!!!! وای حتی فکرشم نفسمو بند میاره .. داشت تصاویر قبل رو نشون میداد صورت خیس از اشک پدرش که میگفت : دخترمو خودم بدبخت کردم به زور وادارش کردم بره اعتراف کنه خودم لوش دادم .. این کارش منو یاد یه ماجرای تلخ انداخت یه دوست داشتم که پسرخالش همین جوری شد . ماه رمضون 5 سال پیش 00 پسرخالش دانشجوی شهرستان بود یه روز توی خیابون سر یه دختر با یه عده دعواش میشه گویا اونا به دخره متلک گفته بودن گیر داده بودن اینم میره مثلا غیرت بازی00 خلاصه درگیر میشن دعوا بالا میگیره کار به چاقو میکشه هم این چاقو درمیاره هم طرفش 00 توی درگیری طرف بدجور چاقو میخوره همه فرار میکنن پسرخاله هم یارو رو میندازه روی کولش میرسونه بیمارستان . اعظم میگفت توی همون بیمارستان بهش میگن طرف میمیره تو برو واینستا . پسرخالشم همون شبونه خودشو میرسونه خونه اعظم اینا. میگفت همه هیکلش خون خالی بود . خلاصه بابای اعظم به پدر مادر پسره خبر میدن بعد از دو روز وادارش میکنن به زور خودشو لو بده . توی زندان که بود اونی که چاقو خورده بود میمیره دوسال ماجراش طول کشید یه جوری شده بود که دیگه خانواده پسرخالش دعا میکدن زودتر پسررو اعدام کنن راحت بشه بس که بچه توی زندان زجر کشید . اینکه هرروز چشم انتظار مرگ باشی خیلی وحشتناکه . انقدر این خانوادش بی عرضه بودن نتونستن کاری براش بکنن البته من میدونستم فقیرن والا پول داشته باشی همه کار میشه کرد . تموم اونایی که توی ماجرای دعوا بودن علیهش شهادت دادن دادگاهم حکم اعدام داد آخه گند بزنن به این قانونشون این کجاش انسانیه . دعوا بوده اون چاقو کشیده اینم کشیده ممکن بود این بمیره مگه نه ؟ پسرخاله اعظم فقط 21 سالش بود به نظرتون 21 سالگی سن کافیه که انتظار داشته باشی طرف همه کاراش عاقلانه باشه و حماقت نکنه .. خلاصه طفلکو اعدام کردن کاش ماجرا به اینجا ختم میشد توی مراسم تدفینش موقع برگشتن بابای اعظم انقدر داغون بوده که مقصر اون بوده بزو بچه رو وادارکرده بره اعتراف کنه که تصادف میکنه و جادرجا میمیره من توی مراسم باباش شرکت کردم اگه بدونید عکس پسرخالشو کنار باباش گذاشته بودن وقتی صورت معصومشو دیدم خشکم زد الانم خداشاهده مینویسم بغضم میگیره . چه پدرو مادری چه خانواده ای آدم میموند بدبختها انقدر آدمای آبروداری بودن این وسط اعظم اینا هم بیچاره شدن بیسرپرست شدن فقط به خاطره انتقام گیری بیدلیل یه خانواده دیگه من که انقدر نفرینشون کردم خانواده اون پسره رو، گفتم زنگ بزنید به مادرش بیاد ببینه دوتا خانوداه رو بدبخت کرده بیشتر ذوق کنه زنگ بزنید بیاد ببینه یتیم کرده بقیه رو عروسی پسرشو بگیره خداوکیلی اون روز دیوونه شده بودم انقدر گریه کردم که همه از اعظم میپرسیدن این کیه همرات فامیل نزدیکه !!! هی اعظم بیچاره همه زندگیش سر اون ماجرا خراب شد داشت برای فوق میخوند فوقالعاده هم آماده بود ولی یه هفته قبل امتحانش اینجور شود دیگه امتحان نداد مصاحبه شرکت نفت هم داشت که سرهمون ماجرا انقدر بد جواب داد که ردش کردن افسرگی شدید گرفت توی خونه نشست جوری که دیگه با همه ما قطع رابطه کرد من خیلی دوست داشتم بازم کنارش بمونم ولی نمیذاشت انگاری خشمشو سر سرنوشت سر ما خالی کرد آخه اعظم شاگرد اول دانشگاهمون بود معدل لیسانسش نزدیک 19 بود ولی همه مارفتیم سر کار اون همچنان بیکار مونده بود ...حالا این دل آرا اعدامش چه نفعی داشت متاسفم از اینه همه بی عدالیتی و حماقت آدمای این دنیا متاسفم و جز حرص خوردن کاری ازم برنمیاد بعد شماها بیان مسخره کنید چرا میخوای ازدنیا پیاده شی مگه اینجا چشه بذار بقیه پیاده شن هه مسخره است همه چی اینجا مسخره است همه چیش ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:10  توسط شادی  | 

چقدرتنهام

خیلی فک کردم شاید دفعه 1000000000باشه میخوام بنویسم از این چیزی که زجرم میده ولی گفتنش فایده نداره هیچ مشکلی رو حل نمیکنه .دیگه طاقته شنیدن اینکه احمقم بچه ام صادقم احساساتی ام این رسم روزگار همه اینجورین چرا تو نباشی اشتباه میکنی فکرت غلطه ..... رو ندارم یه موقع هایی چرا انگاری همه دنیا با تو مخالف میشن چرا یه جورایی تو و فکرت میشه غلط تنها غلط در دنیا . موندم فقط دودستی دستمو محکم مشت کردم و خدارو توش نگه داشتم برام دعا کنید تا مشتم وا نشه به خودشم گفتم هر لحظه التماسش میکنم تنهام نذاره خوب نذاشته کنارمه من اینو حس میکنم انقدر ذهنم مشغوله که دیشب خواب دیدم شیطان با قهقهه داره بهم میگه بالاخره تو هم رام میشی من فقط فحشش میدادم با خشم سرش داد میزدم یه اعتراف من ازش خیلی میترسم خیلی زیاد گاهی وقتها فک میکنم شاید کم بیارم و اگه کم بیارمو خدا تنهام بذاره این بزرگترین کابوسمه انقدر که دوست دارم زودتر بمیرمو همه چی تموم بشه بره پی کارش میترسم آخرسر...
شماها هیچی نمیدونید نمیتونم بگم فقط انگاری یه دیوارسیمی دورم کشیدن مدام دارن تنگ ترش میکنن تا کی بالاخره نفسمون بند بیاد خدا میدونه . من عاشقشم هیچ وقت دوست نداشتم توی وب ازاین حس بگم ولی نمیتونم مگه آدم میتونه عشقشو پنهون کنه راستش دوستش دارم و دلم میخواد این جمله رو هزاربار بگم اگه میشد دلم میخواست بغلش کنم ببوسمش و از کنارش جم نخورم انقدر نگاش کنم که از دستم کلافه بشه بگه برو بچه چیه همش آویزونه منی . راستش مشکل وقتیه که میبینی دیگران از این حس بدشون میاد و میخوان به هرقیمتی ازت بگیرنش به هر ترفند.. و این آدما یکی یکی دارن توی زندگیم پیدا میشن بسه دیگه خوشم نمیاد بیشتر حرفهای این گوشه دلم رو بقیه بشنون چون فقط و فقط مال خود خداییه
اینارم گفتم فک نکنید خشکه مقدسم یا جانمازم همش درحال آب کشیدنه نه من به" خدا " اینجوری فک نمیکنم و معتقدم آدمایی که دوستش دارن لزوما همشون نباید یه شکل داشته باشن این شکلی که به زور میخوان بهمون تحمیل کنن بعدم با وقاحت اسمشو گذاشتن حزب الله . میدونید یاد چی افتادم بابک از10 سالگی شروع کرد به نماز خوندن اون موقع مث اینکه به زور توی مدرسه وادارشون میکردن به نمازخوندن اول انقلاب بود مثلا 10 سال گذشته بود خوب براش سخت بود این آقا داداشه ما هم که تنبل تا دلتون بخواد (الانم نصفه کاراشو پدرزنش میکنه بس که تنبله خداشانس بده والله ) خلاصه زورش میومد نماز بخونه به من و علی (داداش کوچیکم) زورمی گفت که وقتی من دارم نماز میخونم شماهم باید بیاین کنار من وایستین به نمازخوندن اگه هم نمیرفتیم کتکمون میزد نه از اون کتکها ولی به زور میکشوندمون به نماز خوندن . ای خدا حالا من 5 سالم بود علی 3 سالش . فچ کنید بدون وضو با اشک کنارش وایمیستادیم هرکاری اون میکرد ماهم میکردیم حالا مگه تموم میشد انگاری یه قرن طول میکشید این نمازخوندنش منم که نمیفهمیدم این چی میگه فقط میدیدم فارسی حرف نمیزنه پیشه خودم گفتم پس خارجی حرف میزنه اداشو درمیآوردم شروع میکردم حرفها رو بلغورکردن پیشه خودمم فک میکردم دارم انگیلیسی حرف میزنم علی بیچاره هم که نگو وسطش میرفت اسباب بازیشو می آورد موقع سجده هم نمیتونست رو شکم میخوابید خلاصه ماجرایی داشتیم یه بار بعد نماز مامان ازم پرسید آخه بچه جون تو چی میخونی پشت سر هم لبات تکون میخوره منم بادی به غبغب انداختم گفتم انگیلیسی حرف میزنم مامان چشاش 8 تا شد گفت : مگه بلدی ؟ گفتم : اوه یاد گرفتم . دیگه همه میخه من شدن گفت : یکم حرف بزن ببینم . منم شروع کردم ادای حرف زدنشو درآوردن . اینا غش رقتن از خنده تا دوسال انگلیسی حرف زدنه ما سوژه بود.

شاید بیتاثیرنیود آره فک میکنم خانواده توی اعتقادات مذهبی خیلی خیلی موثرن حتی شده با کتک . معاونمون میدونه من خیلی به خدا اعتقاد دارم یه روز ازم پرسید : شادی تو که خدارودوست داری بگو ببینم چرا هرچی که آدم دوست داره رو براش قدغن کرده و ضرر داره ؟ مث غذاهای خوشمزه که همشون چربی میارن یا شیرینی یا عشقه به زن یا .. خیلی یاهای دیگه پرسید . اون روز کلی بحثه فلسفی کردیم آخرشم گفت : بیخیال بابا تا یه کاری نکردی من کفر بگم تمومش کن .من یه نگاه کردم بهش گفتم : مهربون تر ایناست که به این چیزا بگه کفر. مشکله شما اینه که مهربونیشو باور ندارین . پوزخند زدو گفت : خوش به حال دلت معلومه هیچ وقت بد ندیدی . من ابروهامو دادم بالا یه نگه عمیق بهش کردم یه لحظه زندگیم اومد جلوی چشام ازتصورش و تفاوتش با حقیقت زندگیم خندم گرفت گفتم : اگه قرار بود بدنبینمو بگم که هنر نبود .بود؟
خوب برم زیاد از حد حرف زدم فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 23:3  توسط شادی  | 

حالمان دیدنی است

نمی دونم گفتن اینکه حال خوبی ندارم چه کمکی میتونه بکنه . نمیدونم بیانش چه باری رو میتونه از این همه حس بد کم کنه .
حاتم میگه آدم های توی ذهن من یا یکن یا صفر . میگه تو طیف بین صفر و یک رو نمبینی . اگه کسی اشتباه کرد سریع میشه صفرو اخراج . این روزا تمام یکهای من پشت سر هم دارن صفر میشن. با همه وجود دلم میخواد طیف رو ببینم ولی به خدا سخته وقتی میفهمی آدم های پشت نقاب چقدر با ظاهر قشنگی که برای تو میسازن انقدر فرق دارن انقدر زیاد . برای من که کشنده است . روزای خوبی نیستن اگه میشد از تک تک اجزای عالم میخواستم برام دعا کنن از پس تحملش بر بیام انگاری یکی دو دستی گلومو چسبیده و داره خفم میکنه . چقدر دلم یه جاده بی انتهای سبز میخواد با نفس های آرامش بخش نسیم بین سبزه ها و یه سکوت به عظمت ابدیت و یه بلندی برای فریاد که خدایا آدما رو تنها نذار کنارشون بمون حتی اگه که انقدر پستن و بی وجود .

پی نوشت : من بی معرفت نیستم برای تو سیب عزیزم که انقدر محبت داری بارها نظر گذاشتم ولی همیشه آخر کار صفحه اشکال پیدا میکنه و نظر ارسال نمیشه برای شما حمید آقا هم همینطور پست آخرتون در مورد دل حرف دل من هم بود . به هر حال گفتم یه وقت فک نکنید حواسم نیست ها .
پست بعدی من  اصن حرفهای خوشحال کننده ای نداره ولی دوست دارم بخونیدش و به هم کمک کنید اگه که بشه . الان حال روحی خوبی اصن برای نوشتن ندارم به محض که بتونم مینویسم اگه خدا فرصتی بده و باشم ۰

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:4  توسط شادی  | 

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بد و خوبش به شما  ما که رسیدیم ته خط
قربونت برم خداااااااا چقدر غریبی رو زمین
آره دنیا ما نخواستیم . دل رو با خودت نبین
نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم
باسه آتیشه همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کمو خالی و پر افاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوامممممممم ۰۰۰۰۰

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 23:26  توسط شادی  | 

نوروز ما

برای تو هموطنم :
در آن هنگام که مراسم نوروز را بپا میداریم ، گوئی خود را در همه نوروزهایی که هر ساله در این سرزمین برپاکرده اند ، حاضر می یابیم و در این حال ، صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد ، رژه می رود . ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین برپا می داشته است . این اندیشه های پرهیجان را در مغزمان بیدار میکند که :
آری ، هر ساله ! حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود ، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه میکشید . همان جا ، همان وقت ، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان بیشتری بر پا می کردن .
آری ، هر ساله ! حتی همان سال که سربازان قتیبه بر کناره جیحون سرخ رنگ ، خیمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد ، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش ، نوروز را گرم و پور شور جشن میگرفتند .
تاریخ از مردی در سیستان خبر میدهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود ، از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را برمیگرفت و میگفت
:(( اباتیمار ، اندکی شادی باید ))
نوروز در این سالها و در همه سالهای همانندش ، شادی ای اینچنین بوده است . عیاشی و ((بیخودی )) نبوده است ، اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است .
دکتر شریعتی

پی نوشت : وقتی مشتری مسیحیمون که همیشه من به اشتباه بهش میگم حاج آقا .سه بار به من تبریک عید گفت .قشنگترین تبریک عید برام بود. چون اون لحظه من (ایرانی بودن ) را با فریاد شنیدم. بذار
امیرجان ُدیگران حتی تبریک این عید را دریغ کنن. مهم اینه که من و تو بدونیم قبل از اینکه مسیحی یهودی آشوری مسلمان باشیم، ایرانی هستیم. اگه شاعر مسیحی ایرانی توی شعرش کعبه داره، نه برای اینه که من وتو مسلمان ایرانی هستیم. برای اینه که ما ایرانی مسلمان هستیم .

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 23:48  توسط شادی  | 

کاش میشد000

داشتم وبلاگ امیر رو میخوندم که حس مشترکش درمورد تکراری بودن روزای عید منو یکهو کشوند به اون عیدای قدیم ندیم
یاد اولین عیدیی که گرفتم افتادم هنوز قشنگ یادمه شاید 4 سالم بود اون موقع دزفول بودیم تقریبا دور از بیقیه فک و فامیل انقدر دور که خیلی براشون سخت بود عیدا بیان پیش ما و من هم به این خاطر درک درستی از مهمون و عید نداشتم . شوهر خالم بهم 10 تا اسکناس نو داد یادم نیست چقدری بود ولی رنگ خوشگلشون نویی شون ذوقی که از گرفتنشون داشتم هرگز فراموشم نمیشه اون موقع ارزش پول رو که نمیفهمیدم باسه همینم یادم نیست چقدر بود ولی رنگ قرمزو سبز و آبیشون هنوز توی ذهنم مونده . طفلک بچه های حالا با یه پنج هزارتومنی بی رنگ و برکت فقط معصوم زل میزنن بهش . از چشماشون قشنگ میشه حس کرد که هیچ شوقی براشون نداره من باور دارم که اگه 20 تا اسکناس 10 تومنی بگیره هزار برابر بیشتر خوشحال میشه تا اون 5 هزارتومنی رو .
یه سال دیگه از عیدم خوب توی ذهنم نقش بسته فک کنم 5 ساله بودم جنگ انقدر وحشتناک شده بود که پدربزرگم اومد دنبالمون برده مون پیش خودش ولی روز قبل از تحویل سال مامان دلش طاقت نیاورد برمون گردوند دزفول پیش بابا . آخی چه حالی داشت نمیدونید چه ذوقی میکردم که قرار موقع تحویل سال پیش بابام باشم انگاری عید من دیدن اون بود نه چیز دیگه. هنوز یادمه رسیدیم خونه از سفره و شیرینی که تکی باسه خودش به پا کرده بود شاخامون دراومده بود چه حمله جانانه ای کردیم به شیرینیهاش .اون مونده ترین و خوش طعم ترین شیرینیه عمرم بود . هنوز یادمه چه جور مورچه های روشو تو صورت هم فوت میکردیم و غش میرفتیم از خنده . تو اوج وحشت و خون عید ما عید بود ها . انگار نه انگار شاید تا مرگ یه لحظه فاصله داشته باشیم .
یه عید دیگه هم که فراموش نمیکنم نوعید پدربزرگم بود بعد از اینکه فوت کرد یاد اون شب که داییم از افسردگی کل فامیلو ول کرد و تا خونه پیاده اومد . جای خالی بابابزگ توی تک تک اتاقها . صدای داد و فریادش که همیشه تکیه کلامش قبرستون رفته ها بود . اون عید آخرین باری بود که همه دور هم جمع شدیم 11 سال پیش . دیگه هرگز نشد کنار هم باشیم وقتی رفت... بیخیال اشکم دراومد.
یه سالم یادش بخیر . لحظه تحویل سال صب بود. شب قبلش بابا گفت :امشب ننه سرما به همه خونه ها سر میزنه نشونشم جای انگشتشه روی این نون قندی ها . من خوش باورم تا صب چشم انتظار دیدن ننه سرما . صب زود تندی اولین کاری که کردم رفتم سر نون قندی ها وقتی فهمیدم سر کار بودم از حرصم انگشتمو کردم توی همشون وای خدا اینا صب بلند شدن وقتی دیدن روی نونا جای انگشته داشتن سکده می کردن البته 10 دقیقه بعد از زیر زبونم کشیدن کار من بوده ولی تا چند سال جکمون شده بود
شایدم بچه بودیمو بد دنیا رو نمیفهمیدیم که روزای عید تکراری برامون نبود چقدر دلم برای سادگی اون روزا تنگ شده چقدر دلم برای داییم بوسیدنش غرغراش تنگه چقدر دلم برای عیدی گرفتن از بابابزرگ تنگه چقدر برای گرگم به هواها قایم باشک ها کرکری های سر خوردن فلفل سر سفره حتی کتک خوردنهای بیتقصیر تنگ شده کاش میشد هیچ وقت بزرگ نشد کاش میشد هیچ وقت .............

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 23:36  توسط شادی  | 

عید و بهارتون مبارک
+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 6:45  توسط شادی  | 

نقطه عطف

ساعت 9 شب بعد از شام (موقع شستن ظرفها):
مامان: شادی شادییییی اون ظرفها رو بذار بالا چرا یه چیز و صد دفعه باید یه تو گفت . میذاریشون پایین میشکنن 10000 دفعه
شادی (با نجوا رو به ساناز): راست میگه هر دفعه میگه ولی خوب چکار کنم میذارمشون بالا آبشون میره زیر بغلم چندشم میشه
ساناز
شادی : ساناز تو که از من کوتاه تری آب این ظرفها نمیره تو آستینت ؟؟؟؟
ساناز : اگه موقعی که داری میذاریشون بالا مچ دستت خم کنی آبش گرفته میشه دیگه اذیت نمیکنه
شادی با دهن باز
: چه جوری ؟
بعد که به حرکت دستهای ساناز نگاه میکنم تازه میفهمم چرا همه زنها موقع گذاشتن ظرف توی جاظرفی اون مدلی میذارن.
اون لحظه نقطه عطف زندگی بنده بود فهمیدم بعد از 26 سال ظرف شستن بلد نیستم و اون موقع بود که تصمیم گرفتم به احترام حقوق همه مردها هرگز ازدواج نکنم و دور این طور مسائل رو یه خیط گنده بکشم قالشو بکنم بذارمش کنار.
- استاد ریاضیمون معتقد بود همه مسائل این جهان رو میشه با ریاضیات حل کرد میگفت : شاید اون دنیا هم ریاضیاتت خوب باشه یه جورایی بتونی با خدا کنار بیای .
یه روز داشت منحنی میکشید گفت :بچه ها میدونید منحنیه عشق چه شکلیه . منحنیه sinx/x.نتونستم شکلشو بذارم ولی تصور کنید از صفر مبدا شروع میشه (آشنایی) میره بالا دوبار میاد روی محور میرسه به صفر میره پایین خلاصه انقدر بالا و پایین میره تا برسه به صفرو ایست. اون روز کلی خندیدم. یکی از بچه ها میگفت استاد اون تهش موقع ازدواجه دیگه .
- به نظرم هرکی علم اقتصاد و مدیریت رو نخونه از دنیا بره کلی سرش کلاه رفته .من که عاشقه اقتصاد شدم. از خردش گرفته تا کلانش. خداییش سرکلاس اقتصاد اونقذه میخندیم که روده برمیشیم بس که اقتصادمون خنده داره تمام اصول دنیارو سروته میکنه ا.ی خدا وقتی استاد از چراچرای ماها خسته میشه میگه :باباجان چند دفعه بگم وقتی میای سر این کلاس فکر کنید اینجا نروژ ماهم توی نروژ داریم کلاسو برگزار میکنیم . یکی دوتا از بچه هاهم تازه دارن ازدواج میکنن هردفعه نیمساعت بحث میکنیم چه جوری خونه دارشیم ؟ استادمون میگفت معضل خونه خریدن توی تهرانو بزرگترین و ابرقدرترین اقتصاددانهای دنیاهم نمیتونن حل کنن فقط یه چاره داره .
اونم اینه که شایعه درست کنید تهران زلزله ای سیلی چیزی میاد دوسوته قیمت ها میکشه پایین . خداییش راه حل رو کیف کنید . ببینید چه گلم مجانی براتون راهشو لو دادم بازم بگین این بلاگ ما به درد نمیخوره
- شما تئوریه اثر پروانه ای رو شنیدین. طراحش جایزه نوبل برده . تئوریش میگه : اگر یک پروانه در ونیز بال بزنه با ریاضیات میشه ثابت کرد یه طوفان مهیب در پکن می تونه رخ بده . و این دو بهم ربط دارن یعنی همه پدیده ها در دنیا بهم ربط دارن و اگه ما نمیتونیم ببینیمش مشکل در درک و ذهن بسته انسانه من که اولین باز شنیدمش مو به تنم راست شد خداییش میدونستم هیچ اتفاقی توی زندگی نمیتونه بی دلیل باشه ولی وقتی ریاضیات ثابتش میکنه حال دیگه داره .
- پیرو اون اثر پروانه ای دلیل ورشکستگی شرکت بزرگه "الموت " مطرح شد اینکه اینا میان بعد از کلی قرض و قوله وام کلی دوغ درست میکنن تا صادر کنن به دبی . کلی هم چسان فسانش میکنن میفرستن برا عربها ولی هیچ کدوم از محصولاتشون فروخته نمیشه چون الموت به عربی میشه مرگ و همه اونها فک میکردن این سمه . به همین راحتی شرکت ورشکست میشه کلی همه کارگر بینوا ویلون سیلون آخه یکی نیست بگه آقای مدیر تبلیغات ببم برو یه کم عربی تو خوب کن بچه مگه تو توی دبیرستان دو واحد عربی پاس نکرده بودی .
- هفته پیش جلسه 4 فوریتی گذاشتن برا تحویلدارا خسته کوفته کشوندمون که چی بعد از 4 ساعت بفهمیم معضل بزرگه بانکمون کارمندای زن هستن . چون نمیشه روشون حساب باز کرد امروز هستن فردا نیستن . کلی هم بابتش فحش دادن و من اون روز فهمیدم حامله شدن زنها دست خودشون نیست چون این جمله رو معاون منطقمون بارها تکرار کرد و ما کلی جلوی همکارای برادر ذوقیدیم که به ماچه برید به این مردا بگین اگه تقصیر زنها نیست چرا پس فحششو به ما میدین آخخخخخخخخخخخه
حالم خوب نیست به خدا . چه بکنم بابا یکی بگه مردیم از این همه خستگی .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:10  توسط شادی  |